![]() |
![]() |
|
| زندگی اين مسير بی بازگشت |
|
کابوس فردا میدود از دور ، مرا می خواند که شتاب کن ؛ عشق را دریاب که در زنجیر تو گرفتار آمده . سرد است تن سرخش ، خون آلود در زنجیر دستهایش میفشارد آهنی سر سخت روحش را . می دهند آزار ، چشم ها افسرده ، دلی دارد که هر دم غصه ها را بار می بندد سوی آزادی ؛ ولی آه از این است که تمامی ندارد غصه های دنیای مبهم آینده برای ما که چنین در بند کشیده ایم عاشقانه جسمی را در وسعت قلب خود . قلب نیست که ، دنیایی است از ناگفته ها ، هر چند هر بار می آیی که بگویی ، همه میروند دنبال کارشان و زمانی می آیند که همان تن خسته دیگر نیست که غم هایش را فریاد کند . در سکوت سنگین اطراف گم میشود خاطراتی که تا دیروز آرزوی فردا بود . گم میشود یادگاریها در کوچه پس کوچه های ذهن همان کسانی که معشوقم را به بردگی بردند . و فریاد می کنم هر دم برای داشتن آنچه از من به ناروا گرفتند ، هر چند چنان که معشوق به زنجیر کشیدند ، مرا اسیر حصار خاک خواهند کرد و روزی همچون همان یادگاری ها فرو میبرند در ذهن . در پشت تاریکی یک عمر .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 9:53 توسط رهگذر |
|
|
گام بر میدارم ، راهیست به دوردستها ؛ خط سیاهیست تا به آغوش افق .
تک درختی آن دورترها در وصالش با باد ، شاخسارش می رقصند . ابرها ناآرام ، شوق بارش دارند ؛ آسمان دلگیر است . گام بر میدارم ؛ نزدیک تر ، نزدیک تر !! شاخه ایست آن درخت را ، که طنابی آویزان ، میخورد تاب از آن . گام برمیدارم من در این راه خموش .
تنی ایست بر چمنهای وزان ، که طنابیست بر گردن آن ؛ میدوم تا که رسم پای درخت . دخترک صورتش آرام ؛ چشمانش نمناک و خزان است . فکرم در تشویش است . چه کسی چنین دلش را خون کرده که تن به بی مهری طنابی سخت داده . آرمیده اینجا در میان چمنزار تا هر بار ببوسد باد او را . چه دردیست که چنین خلوت مرگ ، خود خواسته ؛ تا نباشد در میان جمعی سر خوش ، تا نباشد میان ما آدمها !! تا نباشد درحصار این دنیا اسیر. تا نبیند تا ابد آسمانی را که روزی در تمنای پرواز نقش میکرد بر آن آرزوهایش را . ... گام بر میدارم سوی افق .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 14:13 توسط رهگذر |
|
|
می گفت : کسانی را میشناسد که زندگی را با عشق آغاز کرده اند و به خاطر هم تن به سختی ها
داده اند . می گویم : واقعا عشق را تجربه کرده اند که حال همچون نویسنده ای دژخیم داستان عاشق کشی می نگارند ؟ می گفت : آنها هیچ نداشتند جز سودای وصال ؛ آنگاه که خویشان نیز روی از آنان برتافتند . می گویم : من هم هیچ نداشتم جز سودای وصال ؛ اما حال همآنانند که نقاب انتقام از زمانه خود را بر چهره گرفته اند و از ما روی گردانند . می گفت : آنقدر عاشق بوده اند که روزگار سخت را در بدترین شرایط تحمل کنند به خاطر لذت مال هم بودن . می گویم : حال آن لذت وصال همچون دژخیمشان کرده یا آن سختی راه ؟؟ می گفت : اگر چه در یک مسیر نبود اعتقادشان ، اما وصل را به هر آنچه دیگران طرد بخوانند ترجیح دادند . می گویم : مسیر ما یکی است ، اما این آنانند که لباس رزم بر قلب خود پوشانده اند و ما را به جرم محبت به محاکمه میکشند . می گفت : گفته اند نمی خواهیم سرنوشت سختمان را بر روزگار تو روا داریم و آیا این است منطق عاشق کشی !!! می گویم : پس آسایش را در فراق معنا کرده اند که چنین راه بر ما بسته اند ، که من یک گور را به بارها شکستن دلم ترجیح دارم و یارم همدمی چون اشکهایش داشته باشد و در فکر انتحار روزگار بگذراند . اینست منطق مصلحت و تدبیرشان برای زندگی کسانی که مثل آنان سختی عشق را بر تن خریده اند و امیدشان به فردا به وسعت آسمانی است که با چشم نتوان دید . می گویم : خوب است معنی دوست داشتن و دلسوزی را فهمیدیم که پدری و مادری کردن این نیست که فرزند را در هدفی که خود لذتش را به سختی ترجیح دادند همراه باشند و چتری برای روزگار طوفانی اش به دور از اشک و آه و گریه باشند ؛ این است که که او را به جرم دوست داشتن زندانی کنی و زیر یوغ کتکها آزارش دهی تا گریه هایش همدم روز و شبش باشند بی آنکه تفکر کنی این عشق ورزیدن نیست . حال فهمیدیم دوست داشتن شما از کدامین جنس است . حال محبت برایمان معنا پیدا کرد . می گوییم ماهم خدایی داریم . همین .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 19:12 توسط رهگذر |
|
|
چه دلگیر شده تنها همسفر شدن با ثانیه ها در گذر زمان و قتی تو نیستی .
یادش بخیر همین چند روز پیش ، دور بودی اما باز هم بودی ؛ در کنارم نه ؛ اما آنقدر بودی که شادی داشتنت را بر امید فردا رنگ زنم . و حال چه !!!؟؟ تنهایی بیداد میکند . غروبم دلگیر و خزان است ؛ هر چند حقیقتا تا پاییز ره بسیار است . چه کنم که در چشم اطرافیانت ، اشک ریختن از فراق مضحک است و دلتنگی عادت معنا میشود ! چه کنم که تیشه را به ریشه میزنند تا نکند عشق معنا پیدا کند ! انگار نه انگار که روزی دم از عشق میزدند و وصال گران را به صد نعمت و آسایش نمی فروختند ؛ و حال که زمانه به ما رسیده عشق جرم است و عاشق مجرم . چه کنم که امید را خیالی میبینم که تا لحظه ای دیگر جان از دست میدهد . بگوئید کدامین گناه نابخشودنی را مرتکب شده ام ؟ چه بدعتی کرده ام ؟ که چنین را بر دلم می بندید؟؟!! هنگام غروب است ، میدانی هنگام غروب سایه ها میمیرند ! حال من تنهایم . تنها ترین تنها . و این یادگاریست از کسانی که روزی عشق را فریاد میکردند اگر چه فاصله ها داشت نگاهشان به زندگی ؛ و امروز راه عشق را بر ما بسته اند اگر چه خطاکار نیستیم . شاید عشقشان را میان روزگار قدیم جا گذاشته اند . شاید دیگر عشق را نمی فهمند ؛ شاید زمانه دل مهربانشان را رنگ سیاهی زده است که محبت را خفقان معنا میکنند . آری تنهایی یادگاریست برای من .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:50 توسط رهگذر |
|
|
سلام. سلام به دوستان گلی که منو شرمنده کردن و بهم سر سزدن هرچند من بهشون سر نزدم . خیلی وقت بود نمی نوشتم . خیلی وقت بود می نوشتم و پاره می کردم . اما امشب می نویسم ؛ چون امشب پر از غصه ام . غصه های سباه سفید . غصه های رنگی . امشب تفکرم از فردا رنگیست ، اما نمی دونم لحظه ای بعد هستم یا نه . و در تاریکی ذهنم از فرط خیال غصه هایم می رقصند . امشب آسمون ابریه . و صدایی در دل شب ناامیدم می کند از زیستن . این صدا را تو شنیدی ؟ صدای وهم انگیز سکوت . امشب اینجاست در دل تاریکی شب غوطه ور است . من از این تاریکی می ترسم . امشب ستاره می خوام . باید ستاره های کاغذیمو از توی کشو بردارم و بچسبونم روی شیشه ی پنجره . اما آخرین بار ستاره هام با شیشه شکستن . و من امشب اینجا بدون ستاره تنها هستم. کی به من ستاره میده ؟ RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 3:39 توسط رهگذر |
|
|
زندگی چقدر رقت انگیز میشه وقتی به رویاهامو پشت
میکنم و تو به من .... .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 0:49 توسط رهگذر |
|
|
یک آن شد این عاشق شدن دنیا فقط آن لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:31 توسط رهگذر |
|
|
شاید امشب ماه نورانی باشد . شاید فردا خورشید گرمتر باشد . شاید لحظه ای دیگر ، شیطان عشق را به مقایسه بگذارد . این روزها صدایی می آید از نیام آسمان . این صدا را میشناسم ، اما دیرگاهیست بر جان نچشیده ام . من می توانم عاشق عشق شوم . بیایید باهم عاشق عشق شویم . آنکه دریابد از فرش صعودی تا عرش دارد .
RB BLUE |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 1:42 توسط رهگذر |
|
|
من بی خود شده اَم . من بی خود بیخود شده اَم . من بی خود گم شده اَم . من پشت حصار غم ، بی خود ، بی تو در سکوت سرد شبها ، در تاریکی وهم انگیز روزگار رها مانده اَم . بی خود در تبلور حس تنهاماندن خواهم مرد . بی خود برای چه بجنگم ؛ نفسی در اعماق دیگر نخواهد وزید . آنگاه که با سکوت غم بارت خلوتمان را شکستی و شکست تمام شیشه های هزاران شب با خود در خیالت غوطه ور ؛ فرو ریخت دیوار گرم احساس یکی بودنهایمان ؛ وقتی من بی خود در میان یک عالم گم شده اَم . RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 1:5 توسط رهگذر |
|
|
امشب من تنها اینجا نشسته ام . به تو می اندیشم . و تو نمی دانم به کهِ می اندیشی ؟ و شاید کسی به من می اندیشد ؛ و کسی هم به او ! نمی دانم چگونه بنویسم ، چگونه بیان کنم ، آنچه را در دلم نهفته است . آنچه را که زبانم از گفتنش غاصر است . آنچه هر گاه تو را می بینم در من می جوشد و بر زبانم می خشکد . گاهی حس می کنم در تردیدی به گفتن حرفی ؛ اما شاید ... ؛ آیا این تصور دست یافتنی است که حرفهای دلم را شبها خواب ببینی !؟ می شود تصور کرد که حرفم را از پشت نگاهم میشنوی !؟ می شود به گره های این نگاه دل بست . کاش می توانستم مثل کودکی ؛ دل به قاصدکی ببندم و حرفایم را برایت با او زمزمه کنم . کاش یادداشتهایم را می خواندی . گاه در تردید شرایط گم می شوم که نکند مرا در گذشته جاگذاشته باشی . نکند خاطره ها را در خاطرت به فراموشی سپرده . امشب به تو می اندیشم ، به رویایی که فقط کمی دورتر از من در تاریکی یک اتاق ... ... کاش به من بیاَندیشد . RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:25 توسط رهگذر |
|
|
نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند . روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛ حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند . دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص . می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده . آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟ رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق . بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم . رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟ نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال . RBBLUE خواب دیشبها این بود . شاید امشب هم باشد . بی تابم . و شاید فردا بدوم تا به افق . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 2:17 توسط رهگذر |
|
|
زندگی زیباست یا ما بهش زیبایی می بخشیم ؟ زندگی واسه ما لحظه های به یاد ماندنی می آفرینه ، یا نه مائیم که اون لحظه هارو خلق می کنیم ؟ گاهی اوقات زندگی یه ظهوره ؛ یه مدخل برای آفرینش . آفرینش همه افسانه ها ، خیالها ، همه انسانها . همه چیز هایی که گاهی بهشون فکر می کنیم . گاهی زندگی یه دروازه است واسه گذشتن از یه دنیا . از یه منزل . توی این راه خودت انتخاب می کنی که چجوری باید تموم بشه . ولی گاهی این تو نیستی که تصمیم گیری می کنی . بلکه زندگی خودش هرچی بخواد رو سرت خراب می کنه . اونوقت میون یه جمع آشنا که حالا غریبه فرضت می کنن ، میگه رد شو . گاهی زندگی یه زندانه ، یه جهنم . آزارت میدن به خاطر قانون بقا . وقتی هویتت به بازی می گیرن . وقتی نمی دونی تو نقاب زدی یا دیگران رو نمی تونی از پشت نقاب بشناسی . همه اونایی که می گن دوست داریم . گاهی گریه ها رو خنده میکنی ؛ گاهی خنده هاتُ گریه می کنن . گاهی لحظه های بدُ گل باروون می کنی . گاهی لحظه های شادتُ آتیش می زنن . همیشه مشکل تویی . همیشه اولین کسی که باید فدا بشه تویی ؛ شبنمی که زیر نور طلوع می سوزه تویی ؛ کسی که باید به انتظار سودای رهایی بشینه تا وصل ابدی فقط تویی ، منم ، همه میتونن باشن . بعد می گن باید زندگی کرد ، ادامه داد ؛ وگرنه می ندازنت دور . دیگه تو رو به حساب نمیارن . میمونیم با دعا های بی جواب . با تنهایی ، غربت ، غم . هر چند در همین نزدیکی جمعی روزی با ما بود . RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 تیر1386ساعت 17:55 توسط رهگذر |
|
|
به نام باران ،آغاز گر تمامی لبخندهای رنگین کمان ؛ که مرا، تو را،همه را برای دیدارش مجذوب نزول رحم الهی می دارد . به نام قطره ای بی رنگ پر از درد ، فرو فرستاده از نیام آسمان . به نام سردی شکوه ریزشی که با سلوک روبه سوی خاک سجده می کند . برای باران ، یگانه عشق خاک در کویر گرم تن این مجنون زمینی . برای باران ، صدای غرش رعد وقتی خشم را با گریستن بر سایه های گناه می شوید . برای هزاران بار قسم به یگانگی رَب و التماس بخشش آزار، که نگیرد شبنم ، روزی گلهای دلم را . برای یک دل پر از غوغای سیاهی ، ابری با ابرها ، پرواز درآسمان بی پرنده ، غروبِ روزِ سردی ، غمی را در دل پروراندیم ، امید آفتاب را گرچه گرمای تن یار بود، اما دیدگانم در تمنای آب بود آن دم . به یاد باران رویای هر دم من ، لحظه های با تو بودن . قلب پاکی در تپیدن ، نفس پاکی کشیدن ؛ به درونی مملو از تاریکیُ درد، به درونی مملواز سیاهیِ غم ، به درونی پر زِ عصیان و تباهی ، به حدود خط و مرز دل شکستن . این منم دلدار تو، در بی پناهی پشت این دیوار غصه ، این منم در یاد تو . سردی دستان من از مرگ نیست . از سردی قطره های بی رنگ نیست . از وجودی در قلب اندوه نشئت گرفته . سردی دستان من در دمی از عشق ، با جان کندن است . آن دورترها بلبلان آوازِ دیدار تو گفتند . مرا در خود کشاندند . با غضب های درونی ناله هایم را سرودم . اما باز با یاد تو بودم . در دل شبهای تارم با تو بودم . در دلم لرزان ه تردید خندیدم ، که شاید مرده باشم که اینجا،در خوابِ غروب جان خود گرفتار ندیدن های بی پایان تو باشم . پس با من باش . با من باش . (فقط به خاطر تو) دوستت دارم RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 1:8 توسط رهگذر |
|
|
مدتهاست زمان بی وقفه می گذرد ، کوره راهیست نمی دانم به کجا ! روح من خموش و ساکت ، نمی فهمم رهایی ثانیه ها را . روزها در یک رویا ،پشت چشمانی بسته .حرکت از سمت طلوع ، فقط احساسی از نور . دلداده بودم ، عمری به غروب ، به یک یاد فراموش . روزهایی دور، می ترسیدم ، فردایی، بمانم تنها ؛ حالا میدانم سالها بود تنهایی میهمانم بود . خود نمی دانستم . احساسم در تمنای چه بود ؟ گلی شد ، اسیر مرداب ؛ در تنهایی مرداب من آن نیلوفر بودم . شبهایی از جنس خیال آسمانم ستاره باران می شد . آرزوهایم در سکوت این شبها بارها مردند . روزهایش گرچه کوتاه است اما با خود هیاهویی دارند . اینجا مملو است از گلها ، سبزه ها ، آب و درخت و باران ،جنگل، کوه ، آسمان و ..... و خدایی ، از دور گاهی ما را می نگرد . ولی باز تنهاییم . تو چه می دانی ؟ گاهی هنگام غروب بنشین در خلوت ؛ می بینی خیلی ها در هیاهوی همین دشت تنهایند . خیلی ها در دوردست سایه ای گم کرده اند . می دانی هنگام غروب سایه ها می میرند . RBBLUE |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:51 توسط رهگذر |
|
|
بازتاب صبحی باران خورده در شیشه کوچک پنجره اتاق من .
پاکی نور که تلولواش می بارد هنوز از سوز شب خسته شهر که پر
از درد آرمیده بود که ناگه باران گرفت . دردهایش خانه هاشان ویران
شد ، دردهایش سر پناهی جزیک پل نداشت.
دردهایش در سرمای شب ، جز گرمی آغوش یکدیگر نبود .
دردهایش را شب پوشانده بود .
روز باز آمد و دردهایش زِ یاد شهریان رفت ؛ جز همان اندک بیداران
خونین دل که افزون خدمتی بر این جماعت می کنند .
جز همان اندک سفیران خدا روی زمین .
اما چه حیف این روز و شها می روند ، اما دردهایش همچنان در حال
فزونی است . پیاپی دردهایش می گشایند چشم ، می رویند ، می میرند
و ادامه دارد قصه تلخ حیات . زیستن برای رسیدن به تعالی که فقط
در کتابی می خوانیم . که فقط آنرا به اندیشه و خرد جار می زنیم .
و رسیدن به همان را به فرداهای عبث می اندازیم .
و این دردهایند که بعضی شان تعالی را می پرورانند ، در خانه های
کوچک دلهای بزرگی که خدا را شبها مهمان می کنند . RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 1:59 توسط رهگذر |
|
|
زندگی لحظه های ناب گم شدن ، توی کوچه های کاهگلی عشق ؛ بی همه ، با همه ، در یک تفکر غوطه ور ، در همین حس قشنگ یک دلی در میان گفت و گوی شادمان پیدا شدن . زندگی از غمی مبهم و تاریک پر می شود وقتی نگاهی سبز گم می شود در اطرافمان . خنده ای پر می کند شکاف سرد جدایی را ، وقتی با تلاقی نگاهمان از سر شرم ؛ وقتی تهدید ،جدایی بین من و توست . زندگی شور زیبای پرنده ها ، کنارمان ، در کوچه های آسمان . دسته ای گل وقتی با عشق برای هم می چینیم ، بی توجه به خاری که نگهبان همان مخلوق زیباییست که برایت هدیه خواهم آورد . زندگی نه فقط عرصه وصال مخلوق ؛ نه سراب آبی از دور ؛ نه فقط ترحم ابر به یه دشت بی تکلف ؛ زندگی امید بخش است آن هنگام که مرا دعوت می کنی به سلوک ، همراهت باشم در جاده های دلدادگی ؛ بانسیم تا ابد در محفل غروب همگام بودن . RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 2:50 توسط رهگذر |
|
|
حس غریبیست ، وقتی از دور نگاهت می کنم و می دانم که می دانی
که من سرشار از تواَم . دوستت دارم به خاطر سادگی نگاهت که
هیچوقت نگاهم نکردی . تا شاید در تلاقی یک نگاهمان بگویم دوستت
دارم . و تو، نمیدانم ، آیا مرا به دلت راه خواهی داد .
یا مرا تنها سایه ای می پنداری که آمد و چندی بعد محو شد .
ای کاش لحظه ای تو را آسوده از جمعی سرخوش می یافتم تا تنها
شکوفه دلم را پس از سالها زمستان سرد ، برایت شکوفا سازم .
اگر چه پوشیده از برفم ، اما نظری بر من بیفکن ؛
سبز خواهد شد درختی خشک که امیدش بهاری باشد که از راه
خواهد رسید و او را با گرمای عشق یکی خواهد کرد .
ای کاش حرفهایم را نسیم برایت می آورد . تا بدانی که چقدر انتظار
دیدارت سخت است . و نمی خواهم هر بار بگذری از کنارم و
مرا در حسرت یک وصال باقی گذاری .
دوستت دارم اما چگونه این حس غریب ناآشنا را با تو قسمت کنم
که موجب نشود دوریت آسان گردد . RBBLUE از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور میمونه وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 2:34 توسط رهگذر |
|
|
دم دمای صبح بود ، وقتی شبنم از خواب بیدار شد .
روی گلبرگی آرمیده بود .
تنها ، بی کس ، دنبال کسی می گشت که مونسی باشه واسه تنهایی هاش؛
تا اینکه خورشید طلوع کرد . دلگرم شد از اومدنش . اما اونطوری نبود
که او فکر می کرد . ساعت ها گذشت و آنها با هم صحبت می کردند .
خورشید گرمتر می شد و نزدیکتر .
به ظهر نرسیده بود که شبنم در شادی تنها نبودن سوخت . همین .
RBBLUE
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 3:21 توسط رهگذر |
|
|
دقایق به سرعت سپری میشن . تیک تاک ساعت ، گردش تکراری
ماهی در تنگ ، صدای نفس کشیدن زمین ، تولد شکوفه ها ، همه نوید
بخش یه سال دیگه است . آره یه سال دیگه ، یه ایستگاه دیگه ،
یه قطار دیگه ، مسافرای تازه ، یه زندگی دیگه ؛ باز تلف شدن
ثانیه های بی کسی ، باز انتظار اومدن یه رهگذر زِ راه دور .
باز خسته شدن از نگاه به آسمون پشت شیشه های مات پنجره .
ادامه ی دمی رو به زوال . گاه فکرم ، فکرِ سنگی است ؛
درب خانه ای ، سرد از جنس خاک .
گاه فکرم مملو از توست ؛ عشقی نا امید از یک وصال .
باز نوروز خاطرات شیرین دلدادگی . هفت سین ، تحویل سال ، روح
سنتهای پاک . لحظه ای با تو نجوا می کنم ، پیکرم از جنس سکوت ؛
باز بی تو لحظه ها را سر می کشم .
می دونی دلم ازت گرفت ؛ منو گذاشتی رفتی ، رفتی آسمون بالا
ستاره شدی ؛ شبا چشمک می زنی ، دردمو تازه می کنی .
باز با تو، بی تو می نشینم کنار سفره ؛ دلم طاقت نیاورد ،
بار دوریت را ، کشیدم عشق را بر کاغذی ، کنارم می نشانم
چهره ات را . باز بی تو روزها تقلا می کنم . آرزویی نمی دانم شاید
عبث ، از رهایی ، چشم بستن ازاین منزلگه تار .
نمی خواهم باز باشم تنهای تنها .همین .
RBBLUE
سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 2:30 توسط رهگذر |
|
|
تا حالا شده حس کنی برای هیچکس مهم نیستی ، برای هیچکس اهمیت نداری .
تا حالا شده به این فکر کنی که تو حتی توی جمع عزیزانت چقدر تنهایی .
تا حالا شده بخوای جلب توجه کنی تا تو رو ببینن .
شده فکر کنی که باید دست به یه کار بزرگ بزنی ، تا همه حواسها به تو جلب بشه .
شده دنیای خودتو توی اتاقت ، توی تنهایی ، توی تاریکی شب بیداری ها ، فقط با رویاها بسازی .
شده به این فکر کنی که تنها راهی که هست برای اینکه دیگران ببیننت و احساست کنن ،
اینه که مرگ بیا سراغت تا شاید سر خاکت همه ی اونهایی که دوستشون داری جمع بشن و
شاید همشون به تو فکر کنن .
شده دیوار اتاقت رو با نقاشی هایی پر کنی که هر کدوم قصه ی مرگ و تنهایی و سکوت
دلت باشه . شده دلببندی به نگاه یه رهگذر پشت شیشه های پنجره .
شده با ساعتت ، با کامپیوترت یا با قاب عکست دردل کنی .
شده دلببندی به یه تخته سنگ ، که روش بشینی کنار یه جاده ، نفس بکشی و عشقت از دنیا
فقط همون جاده ی بی انتها باشه .
شده از صدای خنده گریت بگیره . شده یه شب زیر بارون از فزونی غم ، کف کوچه دراز
بکشی . شده ببینی بهترین دوستت ، توی خیابون راهش رو کج می کنه تا با تو برخورد نکنه .
حالا واسه چی ؟ نمی دونی !
شده خاطره های خوش ذهنت همیشه خواب باشن ؛ ولی خاطره های بد همیشه جلو چشمات رژه
برن . شده در عرض 8 سه بار ضرر هنگفت کنی .
شده وقتی می خوای از خیابون رد بشی آخرین امیدت ماشینی باشه که با سرعت به طرفت میاد
و به این فکر کنی که خدا اینو خودکشی حساب نکنه . تبصره بزنه که فقط یه رهایی بوده .
اگه تا حالا هیچکدوم اینا برات پیش نیومده ، زندگی عالی داری . ازش راضی باش .
همین . RB BLUE
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 1:29 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شعاع آفتابی بی رمق در پس
کلبه ای حقیر از آن ذهن آبی آدمی تنها . |
|
RSS
|